تبليغاتX
از آسمان طلا می بارد...!
زندگی وقت کمی بود و نمیدانستیم همه عمر دمی بود و نمیدانستیم

حسرت ردشدن ثانیه های کوچک فرصت مغتنمی بود ونمیدانستیم

تشنه لب عمر به سر رفت و به قول سهراب آب دریک قدمی بود و ما نمیدانستیم...

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 14:24 توسط سعید پوریا |

عجب رسمیه رسم زمونه
قصه برگ و باد خزونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه
کجاست اون کوچه
چی شد اون خونه
آدماش کجان خدا میدونه
بوتهء یاس بابا جون هنوز
گوشهء باغچه توی گلدونه
عطرش پیچیده تا هفتا خونه
خودش کجاهاست خدا میدونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه

تسبیح و مهر بی بی جون هنوز
گوشهء طاقچه توی ایونه
خودش کجاهاست خدا میدونه
خودش کجاهاست خدا میدونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه

پرسید زیر لب یکی با حسرت
پرسید زیر لب یکی با حسرت
از ماها بعدها چه یادگاری میخواد بمونه                                                           
خدا ميدونه                                                                                                                                  

میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 13:52 توسط سعید پوریا |

در این شبهای دلتنگی که غم با من هم آغوش است

به جز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشد

کسی حالم نمی پرسد کسی دردم نمی داند

نه هم درد و هم آوایی با من یک دل نمی خواند

از این سرگشتگی بیزارم و بیزار

ولی راه فراری نیست از این دیوار

برای این لب تشنه دریغا قطره آبی بود

برای خسته چشم من دریغا جای خوابی بود

در این سرداب ظلمت نور راهی بود

در این اندوه غربت سرپناهی بود

شب پر درد و من از غصّه ها دلسرد

کجا پیدا کنم دلسوخته ای هم درد

اسیر صد بیابان وَهم و اندوهم

مرا پا در دل و سنگین تر از کوهم

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 16:0 توسط سعید پوریا |

روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند آنها تصمیم گرفتند تا قایم باشک بازی کنند. انیشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت. او باید تا ۱۰۰ میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد. همه پنهان شدند الا نیوتون … نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد، دقیقا در مقابل انیشتین. انیشتین شمرد ۹۷, ۹۸, ۹۹٫٫۱۰۰… او چشماشو باز کرد ودید که نیوتون در مقابل چشماش ایستاده. انیشتین فریاد زد نیوتون بیرون( سک سک) نیوتون بیرون( سک سک) نیوتون با خونسردی تکذیب کرد و گفت من بیرون نیستم. او ادعا کرد که اصلا من نیوتون نیستم !!! … تمام دانشمندان از مخفیگاهشون بیرون اومدن تا ببینن اون چطور میخواد ثابت کنه که نیوتون نیست …  نیوتون ادامه داد که من در یک مربع به مساحت یک متر مربع ایستاده ام … که من رو،نیوتون بر متر مربع میکنه … و از آنجایی که نیوتون بر متر مربع برابر “یک پاسکال” می باشد بنابراین من “پاسکالم” پس پاسکال باید بیرون بره (پاسکال سک سک)...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 15:49 توسط سعید پوریا |

عــــــاشقم سوخـــــــــــته ام وا بگذاریدمرا

                                           لحظـــــــــــــه ای بادل شیــــــــــدا بگذاریدمرا

من درافتاده ام ازپا دگر ای همســـــــــــفران

                                          ببریــــــــدازمن وتنهـــــــــــــــــــــا بگذاریدمرا...

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 17:55 توسط سعید پوریا |

 

 

داستان های آموزنده و جالب - www.RadsMs.com

داستان آموزنده “زندگی درخت”

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود ،پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .

پسر اول:درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده .

پسر دوم:درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن .

پسر سوم:درختی پر از شکوفه های زیبا،باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیدم .

پسر چهارم:درخت بالغی بود پربار از میوه ها ، پر از زندگی و زایش .

مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!
اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!
زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین
در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند . . .

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 10:53 توسط سعید پوریا |

برهنه ات میکنند تا بهتر شکسته شوی نترس گردوی زخم خورده سبز

آنچه سیاه میشود روی تو نیست دست آنهاست...

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 17:29 توسط سعید پوریا |

مردی می خواست تا یک طوطی سخنگو بخرد  طوطی های متعددی را دید و قیمت جوان‌ترین و زیباترینشان را پرسید .

فروشنده گفت این طوطی سه چهار میلیون و دلیل آورد :

این طوطی شعر نو میگه  تموم شعرای شاملو  اخوان  نیما و فروغ رو از حفظه
مشتری به دنبال طوطی ارزان تر گشت و یکی را پیدا کرد که پیر بود اما هنوز آب و رنگی داشت رو به فروشنده گفت  پس این را می خرم که پیر است و نباید گران باشد
فروشنده گفت  فکرش رو نکن  قیمت این بالای شش هفت میلیونه  چون تمام اشعار حافظ و سعدی و خواجوی کرمانی رو از حفظه
مرد نا امید نشد و طوطی دیگری پیدا کرد که حسابی زوار در رفته بود گفت این که مردنی است و حتماً ارزان است
فروشنده گفت فکرش رو هم نکن قیمتش بالای پانزده شانزده میلیونه چون اشعار سوزنی سمرقندی و انوری و مولوی رو حفظه
مرد که نمی خواست دست خالی برگردد به طوطی دیگری اشاره کرد که بال و پر ریخته بر کف قفس بی حرکت افتاده و لنگ‌هایش هوا بود انگار نفس هم نمی کشید رو به فروشنده کرد و گفت این یکی را می خرم که پیداست مرده حرف که نمی زند حتماً هیچ هنری هم ندارد و باید خیلی ارزان باشد
فروشنده گفت قیمت این بالای شصت هفتاد میلیونه
مرد گفت آخه چرا ؟ مگه اینم شعر می خونه ؟
فروشنده گفت نه شعر نمی خونه حتی نشدیدم تا امروز حرف بزنه اصلا هیچ کاری نمی کنه اما این سه تا طوطی بهش میگن استاد...

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 13:32 توسط سعید پوریا |

گاهي اگر توانستي ، اگر خواستي ، اگر هنوز نامي از من در سر داشتي نه در دل! در كوچه  تنهايي من قدمي بگذار شلوغيه كوچه ظاهريست ، نترس ، بيا، نگاهي پرت كن و برو همين...
  با برگهای زرد پاییزی تمام کوچه ها را فرش کرده و آماده حضورت کرده ام  و زیبا ترین آهنگ که همان خش خش برگهای زرد هست را برای استقبالت آماده می کنم ...
ساعت خوابیده  شهر خاطره هام مدتهاست که به خواب رفته است از همان زمان که شبها  چشمام به جای خواب دریایی از اشک شده است.
به امید روزی که کوچه های پاییزی را برام سبز و بهاری کنی...
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 11:49 توسط سعید پوریا |

ای كبوتر به كجا ؟ قدر دگر تاب بيار

آسمان پای پرت پير شود بعد برو

تو اگر كوچ كنی بغض گلو می شكند

صبر كن گريه به زنجير شود بعد برو

خواب ديدی شبی از راه سوارت آمد

باش تا خواب تو تعبير شود بعد برو...

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 14:34 توسط سعید پوریا |