حسرت ردشدن ثانیه های کوچک فرصت مغتنمی بود ونمیدانستیم
تشنه لب عمر به سر رفت و به قول سهراب آب دریک قدمی بود و ما نمیدانستیم...

تسبیح و مهر بی بی جون هنوز
گوشهء طاقچه توی ایونه
خودش کجاهاست خدا میدونه
خودش کجاهاست خدا میدونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه
پرسید زیر لب یکی با حسرت
پرسید زیر لب یکی با حسرت
از ماها بعدها چه یادگاری میخواد بمونه
خدا ميدونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا میمونه
در این شبهای دلتنگی که غم با من هم آغوش است
به جز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشد
کسی حالم نمی پرسد کسی دردم نمی داند
نه هم درد و هم آوایی با من یک دل نمی خواند
از این سرگشتگی بیزارم و بیزار
ولی راه فراری نیست از این دیوار
برای این لب تشنه دریغا قطره آبی بود
برای خسته چشم من دریغا جای خوابی بود
در این سرداب ظلمت نور راهی بود
در این اندوه غربت سرپناهی بود
شب پر درد و من از غصّه ها دلسرد
کجا پیدا کنم دلسوخته ای هم درد
اسیر صد بیابان وَهم و اندوهم
مرا پا در دل و سنگین تر از کوهم
لحظـــــــــــــه ای بادل شیــــــــــدا بگذاریدمرا
من درافتاده ام ازپا دگر ای همســـــــــــفران
ببریــــــــدازمن وتنهـــــــــــــــــــــا بگذاریدمرا...
داستان آموزنده “زندگی درخت”
مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود ،پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .
پسر اول:درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده .
پسر دوم:درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن .
پسر سوم:درختی پر از شکوفه های زیبا،باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیدم .
پسر چهارم:درخت بالغی بود پربار از میوه ها ، پر از زندگی و زایش .
مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!
اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!
زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین
در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند . . .
آنچه سیاه میشود روی تو نیست دست آنهاست...
مردی می خواست تا یک طوطی سخنگو بخرد طوطی های متعددی را دید و قیمت جوانترین و زیباترینشان را پرسید .
فروشنده گفت این طوطی سه چهار میلیون و دلیل آورد :
این طوطی شعر نو میگه تموم شعرای شاملو اخوان نیما و فروغ رو از حفظه
مشتری به دنبال طوطی ارزان تر گشت و یکی را پیدا کرد که پیر بود اما هنوز آب و رنگی داشت رو به فروشنده گفت پس این را می خرم که پیر است و نباید گران باشد
فروشنده گفت فکرش رو نکن قیمت این بالای شش هفت میلیونه چون تمام اشعار حافظ و سعدی و خواجوی کرمانی رو از حفظه
مرد نا امید نشد و طوطی دیگری پیدا کرد که حسابی زوار در رفته بود گفت این که مردنی است و حتماً ارزان است
فروشنده گفت فکرش رو هم نکن قیمتش بالای پانزده شانزده میلیونه چون اشعار سوزنی سمرقندی و انوری و مولوی رو حفظه
مرد که نمی خواست دست خالی برگردد به طوطی دیگری اشاره کرد که بال و پر ریخته بر کف قفس بی حرکت افتاده و لنگهایش هوا بود انگار نفس هم نمی کشید رو به فروشنده کرد و گفت این یکی را می خرم که پیداست مرده حرف که نمی زند حتماً هیچ هنری هم ندارد و باید خیلی ارزان باشد
فروشنده گفت قیمت این بالای شصت هفتاد میلیونه
مرد گفت آخه چرا ؟ مگه اینم شعر می خونه ؟
فروشنده گفت نه شعر نمی خونه حتی نشدیدم تا امروز حرف بزنه اصلا هیچ کاری نمی کنه اما این سه تا طوطی بهش میگن استاد...
ای كبوتر به كجا ؟ قدر دگر تاب بيار
آسمان پای پرت پير شود بعد برو
تو اگر كوچ كنی بغض گلو می شكند
صبر كن گريه به زنجير شود بعد برو
خواب ديدی شبی از راه سوارت آمد
باش تا خواب تو تعبير شود بعد برو...